http://raaya.blogfa.com/


این لینک پیشنهادی منه ، یه مطلب خوندنی!


آرزوی بزرگ من چیه؟!

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

سلام

عزاداری های همه قبول باشه ایشالا

اینم شعر قشنگیه ، مربوط به لحظات غمناک شب عاشوراست!

یاعلی


::


داری عقیله -خواهر من- گریه می کنی؟

آیینهٔ برابر من گریه می کنی

 

از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت

خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

 

دل شوره می چکد ز نگاه سه ساله ام

وقتی کنار دختر من گریه می کنی

 

من از برای معجر تو گریه می کنم

تو از برای حنجر من گریه می کنی

...

علی اکبر لطیفیان

محرم92

ز خرده گیری روز حساب آزادم

ورق سیاه چنان کرده ام که نتوان خواند...

 

27 آبان شد اما تاالان حسش نیومده بود بنویسم

 

دوشنبه روزی بود که برای بار اول رفتم مدرسه ؛ یه نوع استرس شیرین داشتم.

از طرفی احتمال میدادم نتونم از پسش بر بیام از طرفی هم شور و شوق بودن تو یک محیط جدید روحیه بخش بود.

از طرفی هم خب اینکه چون اولین بار بود داشتم با لباس روحانیت توی یک محیط به اصطلاح خفن و با کلاس وارد میشدم احتمال هرگونه برخوردی وجود داشت و خب من هم ازقبل تاحدودی خودمو واسه همه مدلش آماده کرده بودم.

اول یک صبح خنک پاییزی بود.سر کوچه مدرسه کنار اتوبان از تاکسی پیاده شدم و مدرسه مورد نظر را دیدم.فقط جالبش این بود که اجتماع ده بیست زن که لابد مادران بچه ها بودن تو چشم میزد، دقیق نمیدونستم اول صبح یه روز معمولی اونجا چیکار میکردن ؟!

سرمو عین بچه های ماخوذ به حیا و آخوندای مودب انداختم پایینو وارد مدرسه مزبور شدم.سر و صدای زیادی میومد، همونجور که از یک مدرسه ابتدایی پسرانه انتظار میرفت اما سالن ها نسبتا خلوت بود.

دفتر یکم شلوغ بود خانم معاون محترم مشغول سروکله زدن با بچه ها و مادراشون بود،از حال و هواشون معلوم بود جلسه اولیا مربیان دارند و آماده شدن واسه دریافت هدایای مادی پدران دلسوز و مادران دغدغه مند.

بعدها که تو خلوتی دفتر بین کلاسها با حسابدار گپ میزدم شستم خبردار شد بودجه وزارت خیلی کفاف دخل و خرج مدرسه رو نمیده ومجبورن از دعوت به مشارکت خونواده ها.

بهرحال سعی کردم شاداب و سرحال با لبخند وارد بشم و همه تردیدامو هرطورشده پشتش قایم کنم، اولین برخورد با معاون بود که استقبال خوبی هم کرد و گفت بشینم و استراحتی کنم تا مدیر از راه برسه و هماهنگی ها انجام بدیم، توی همون نیم ساعتی که معطل شده بودم تا مدیر بیاد خانم پرورشی که زنی پا به سن گذاشته و به شدت پرانرژی بود تشریف آوردنو و انقد از حضورم خوشحال شد که خیال کردم اصلا از قبل اومدنم منتظرم بوده.

مدیر آدم با شخصیتی بود، موهای پرپشت و اندام متناسب و یه ته ریش و بشدت آروم؛ دوست داشتم بیشتر مدل یا نهایتش معلم ببینمش تا یه مدیر چون تا حالا تصویر ذهنیم از مدیر همون تیریپ مردای مردسالار و خشن قدیمی بود تا یه آدم خوشمزه ی اینجوری.

روز ورودم 2شنبه بود و 2شنبه ها درسای کلاس ششمی ها سبک تر بود، آقای سلیمانی هم گفت من 11به بعد کلاسمو کار ندارم، نتیجه ش این شد که روز اول من کنار سه تا کلاس ششم سپری شد و آروم ترین روز و بی حاشیه ترین روز هم شد.

همه شون آروم و ساکت نشسته بودن منو با دقت برانداز میکردن و منتظر بودن ببینم قراره چه اتفاقی بیوفته

کلاسشون کوچیک بود تو هم تو هم نشسته بودن، خانم معلم شون رو هم گویی گفته بودن باشه تو کلاس که بعدا بره تعریف کنه من چند مرده حلاجم.

اول صبح تو دفتر همون موقعی که مراسم صبحگاه داشتن بعضی از نماینده کلاسها که تو سالن بودن میومدن تو دفتر و بالبخند با من سلام و احوال پرسی میکردن! چقد گرم ، چقد سرزبون دار و چقدر اجتماعی!!

مسیح هم اومد، پیدا بود یکم هول شده اما خب نمیذاشتم فضا سنگین باشه،توضیح دادم که از قم اومدم و قراره بیام کلاساتونو با هم صحبت کنیم.

ورودم به مدرسه رو به فال نیک گرفتم چون موقع همون سلام صبح بخیر و آشنایی های اولیه من تو دفتر که صبحگاه داشتن، سیستم صوتی مدرسه کلا معیوب شد و همه به تکاپو افتادن و من زور میزدم خندمو کسی نبینه.

 

 

دیشب گفته بودن چه مدرسه ای میخای بری و منم با ح هماهنگ کردیم و دوتامون گفته بودم راهنمایی؛ بعد هم توضیح داده بودم که پام آهنیه لذا خوهشا مدرسه م نزدیک باشه.اما با همه اینها افتادم یه مدرسه ابتدایی بشدت دور که مسیرم هم به ح نمیخورد و مصیبت شده بود رفت و آمدم، طوری که مجبور شده بودم یک 50 دقیقه ای رو سرصبح پیاده گز کنم تا مدرسه.

همه اینها به کنار اونچنان هم که باید و شاید فرصت نکرده بودم مطلب آماده کنم، فقط رسیدم همون سلسه منبر هایی که راجع به محبت خدا به بندگان بود رو تو ذهنم اندازه یه جلسه سخنرانی مرتب کنم.اما وقتی دیدم باید ابتدایی برم همش ذهنم مشغول این شد که چطور میشه شوخی و خنده و مسخره بازی پیدا کرد که هر چنددقیقه یه بار گریز بهش بزنم تا بچه ها خسته نشن.

البته تا حدی زیادی تونستنم،به لطف خدا.

کلاس ششمی ها آروم بودن ،سلام کردم و خودمو معرفی کردم وبا یه سوال بحثو شروع کردم اونا  انقدی آروم بودن که اول کلاس درحالیکه داشتم رو تخته مینوشتم ایا خدا مارا دوست دارد؟ گفتم کی بلده جواب منو بده و دیدم کسی جواب نداد؛ وقتی به پشت سرم برگشتم متوجه شدم همه بدون اینکه جیک شون در بیاد دست بالا گرفتن تا اجازه بدم جواب بدن!!!

یاد کل دوران تحصیل خودم افتادم که فقط کافی بود معلم عزیزتر از جانمان یک سوال بپرسد تا کل مدرسه را با سروصدا روی سرش خراب کنیم!

تقریبا همه جواب دادند که بله و خدا همه را دوست دارد.

گفتم چرا؟ و همه دوباره دستشان بالا رفت و یکی یکی جواب هایی دادند و بعضی هاش را روی تخته نوشتم

و گفتم پس با این وضعیت جهنم چیست؟!؟!

 

بعضی چیزهایی میگفتند اما علامت سوال هنوز در چشم ها پیدا بود...

بقیه کلاس به این میگذشت که اوصاف بهشت را با مثالهای امروزی بزنمو و بخندیم یا از جهنم بگم و بچه های طفل معصوم بچسبه زیر گلوشون زبونشون(چقدر بی تربیتم من!!!!)

هنوز هم یخورده از وجدان درد دارم از ترسوندن های شیطنت آمیز

 

اما کلید بحث توی این بود که میرسوندمشون به بیمارستان بودن جهنم، و اینطوری بود که اصلا نفهمیدم یک ساعت و نیم خوش اول چه زود گذشت

یه نمه هم غرور داشتم چون اصلا نمیدونستم میتونم و میشه یا نه . اما خب الحمدلله شد.

آخر کلاس سوال ها رو جمع کردم و یه شماره تلفن بهشون دادم تا هرسوالی که داشتن زنگ بزنن جواب بگیرن

مرکز مشاوره حوزه بود و تلفنش هم رایگان!!

096500

روزای بعد سر بعضی کلاس ها آخر کلاس چنددقیقه هم اجازه میدادم بیان مداحی کنن و با هم سینه بزنیم

خوبی این بحث این بود که هرچقدر آدم دلش میخواست وسطش داستان از شاهرخ و حضرت نوح ع و حر و رسول ترک و ... تعریف میکردیم!

بعضی از روزهام لب تاب و ویدیوپرژکتور میبردم و اسلایدای پاوروینت نشونشون میدادم که خیلی هم جذابیت داشت

دو روز باهم زیارت عاشورا خوندیم 2 روزم نماز جماعت، یه بارم اومدم سرصف صبحگاه با هم شعر خوندیم

چ میکنه این کودک درون ...

 

 

 

اما حیف که 4 روز بیشتر نبودم و با این آلودگی ها فرصت نشد بیشتر با دوستای خوبم باشم

یادت بخیر ایلیا و ...

ادعای خلوص نیتی ندارم اما ایشالا که قبول کنن از همه

بقول مرحوم شاعر:

 

یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر

شایان گذشت تو مرا نیست گناهی...

 

 

امروز قرار بود بریم اسلامو پایدار کنیم

اما

قربون آلودگی هواتهرانو  و تعطیلی مدارس ابتدایی

باقی بقایتان

افسوس مي خورم كه نسيم غروب شام


بر روي نيزه شانه به زلفت كشيده است