پست فعلا ثابت

کسیکه شیفته دنیاست، اسیر سه چیز است:


اندوهی که از او جدا نمیشود


                        و طمعی که دست از او بر نمیدارد


                                                              و آرزویی که به آن نمیرسد...

 

برداشتی از کلمات قصار نهج البلاغه ، گفتار 228

ادامه نوشته

نیست مرا جز تو دوا
ای تو دوای دلِ من

سبد کالا

تقصیر دولت چیه که ماها کلا واسه همه چی همیشه عجله داریم!

حالا صف سبد کالا باشه یا هرچیزی

مگه همین الانشم که میخان یارانه بریزن تو حساب ملت،ساعت 12 شب صف نیست جلو عابر بانکا!؟!؟

بنده شخصا تاسوعای امسال رویت کردم جماعتی رو که بخاطر یک پرس قیمه (حالا درست است که تبرک است و خوب است و ...) نزدیک 2 ساعت زیر باران پشت در ایستادند و سرآخر با دعوا و قسم و آیه و ارایه مدرک ثابت کردیم تمام شده تا متفرق شدند!

حالا من نمیگویم این قضیه در لرستان بود و شما هم نشنیده بگیرید اما بهرحال این قطعا مشکل ماست که همیشه حرص میزنیم، برای همه چیز!

هنوز خیلی وقت نگذشته از روزی که شایعه شد میخواهند تحریم مان کنند و قحطی در راه است و من دیدم کسی را که فقط 2 باکس ژیلت خریده بود از فروشگاه.

 و همین هجوم مردم و انبار کردن اجناس در خانه ها خودش داشت سبب قحطی میشد خودش!

و همان روزها بود که از سید شنیدم داستان عالمی را که تا فهمید مردم مشکل معیشتی دارند کل خرید های سالیانه شان را به نوکرش داد تا در بازار بفروشد و تا پایان قحطی خودش هم روز به روز خرید میکرد!


میگویم اگر دولتی سر کار آمده که شما بهش رای نداده اید و یا حکومتی روی کار است که منتقدش هستید ؛ باشید عیبی ندارد

ولی منصفانه نقد کنید!

اگر ما هجوم میبریم به مراکز خرید و دعوا میکنیم و فحاشی و ...

دلیل نمیشود دولت طرح بدی را اجرا کرده باشد!


سعدی

بسیار ملامتم بکردند

کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان

این شرط وفا بود که بی‌دوست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم


دبستان رفته می داند چه " یا رب " ها ست با طفلان

چو در اخبار می گویند برف احتمالی را


محمد سهرابی


حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حسين جنتى

::

یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما
ما تماشایی او ، خلق تماشایی ما

فروغی بسطامی

بازی های احمقانه

«إعلموا أنّما الحیاتُ الدنیا لَعبٌ و لهوٌ و زینةٌ و تفاخرٌ بینکم!» (حدید۲۰)

در حوزه مسائل مالی در سبک زندگی یا همان عقل معاش، حضرت امیر سلام الله علیه، دو عامل مهم را موجب هلاک آدمی بیان فرموده اند : یک) خَوفُ الفَقر، دو) طَلَبُ الفَخر



شهاب مرادی


ادامه نوشته

هر بار به سرم میزنه بیام این پست ثابتو عوض کنم یا اصلا برش دارم

باز چشمم که بهش میوفته ومیخونم خجالت میکشم و دامن کشان تو برف محو میشم






ادامه نوشته

نه... مثل این که با چنین برف شدیدی
باید بلرزم تا سحر... مانند بیدی

دارند می سابند قند ابرها را
روی سر دنیا... عجب بخت سپیدی

از لابلای برف ها... از عمق سرما
من گفته بودم می رسی یک روز... دیدی؟

یک لحظه حتی از دلم جایی نرفتی
از من به من نزدیک تر... حبل الوریدی

هم در دلم... هم در کنار من نشستی
با این که دور از دست هستی و بعیدی

باور نکن افسانه ی دل کندنم را
حتی اگر با گوش خود از من شنیدی

ایکاش حالم را نمی پرسیدی اما
حالا که پرسیدی شتر دیدی ندیدی

محمد عابدینی

hamishe net daram ama hesesh nis benevisam

hala harf bara goftan hast o net nis

!

عشق در جان است و می در جام و شاهد در نظر

در چنین حالت طریق پارسایی مشکل است

ادامه نوشته

متأسفانه!!!

متأسفانه دوم خردادي و بيست و سوم تيري مان همه مثل هم هستيم و هر گروه بر سر کار آمده با همين روش حذفي عمل کرده است . نه جريان حزب اللهي و انقلابي مي تواند طرف مقابل را به دريا بريزد و خودش را خلاص کند و نه گروه غير ارزشي و غير متعهد ( با فرض... پذيرش اين مرزبندي ها ) مي تواند آنها را به چوبه دار بکشد و کار را به پايان برساند . واقعيت موجود اين است که ما همه بايد با هم زندگي کنيم . راست و چپ ، سنتي و مدرن ، چادري و بي حجاب ، انقلابي و ضد انقلاب ، ماهواره و صداوسيما ، کراوات و چفيه ، عروسي و عزا و ... همه هست و هيچ کدام را نمي شود با چماق کشي و اسيد پاشي از بين برد .

براي درک طرف مقابل ، براي آشنايي با ديدگاه و فهم او از زندگي و جهان ، براي حل مشکلات مشترک بايد گفت وگو کرد . بدون توهين و تهمت ، بدون استهزاء و مسخره کردن و نيشخند زدن ، بدون ايجاد تنش و درگيري بايد با احترام و ادب با هم حرف بزنيم و بايد حرف زدن و گفت وگو کردن را به فرزندانمان هم ياد بدهيم ، شايد نسل آينده بتواند دنياي بهتري براي زندگي بسازد .

::


http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1392&month=6&day=2&id=5047634

با این اوضاع باید هم با آمریکا رفیق شد


فریاد قدرتمند مرگ بر امریکا مال وقتی بود که تیتر روزنامه هایمان خبر شهادت رزمنده هایمان باشد نه خبر اختلاس های میلیاردی و ناپدید شدن اسناد تحقیق سازمان تامین اجتماعی و گم شدن هدایای موزه ریاست جمهوری و ارقام عجیب و غریب تر از سوء استفاده های رنگارنگ .فریاد قدرتمند مرگ بر آمریکا مال وقتی بود که می توانستیم مثل یک خانواده با هر چه داریم سر یک سفره بنشینیم ، ن...ه حالا که برای جمع آوری غنایم سفره های یکدیگر را خالی می کنیم . مال وقتی بود که ریاست را فرصت خدمت و با رسنگین مسئولیت می دانستیم نه حالا که برای رسیدن به یک میز حاضریم صندلی را از زیر پای هم بکشیم .
مسأله فقط دیپلماسی و سیاست این رئیس جمهوری یا آن حزب سیاسی نیست . ما همه عوض شده ایم ، نه نماینده مجلس ما آن نماینده است و نه رئیس اداره مان آن رئیس اداره . نه تبلیغات انتخاباتی و کار سیاسی مان و نه روابط اقتصادی و اجتماعی مان هیچکدام چیزی نیست که بشود با آن در مقابل آمریکا گردن کلفت کرد و فریاد زد . با این اوضاع باید هم با آمریکا رفیق شد و بر سر میز مذاکره نشست . اگر کسی عزت بخواهد و اقتدار دیگر نمی تواند دروغ بگوید ، نمی تواند با فساد و دزدی مماشات کند ، نمی تواند با آرمانهایش شوخی کند ، نمی تواند دستش آلوده باشد و شکمش از حرام پر شود ، حالا که اوضاعمان این است طبیعی است نتوانیم خیلی فریاد بزنیم ! مساله خیلی به سیاست بین الملل ربطی ندارد ، ماجرا خودمانی تر از این حرفهاست .

Mohammadreza Zaeri

90 درجه

برنامه 90 هنوز هم جذابیت خودش را از دست نداده و برای کسی که بخواهد با صرف یکی دو ساعت صرف وقت بفهمد توی مملکت اوضاع از چه قرار است، همچنان هنوز هم همین برنامه را می‌شود به عنوان بهترین گزینه معرفی کرد. آن هم نه فقط به خاطر اطلاعاتی که در لابه‌لای برنامه با مهارت جاسازی شده، بلکه بخشی‌اش هم از این بابت که به طرز عجیب و غریبی فوتبال شده است آینه تمام‌نمایی از چیزهایی که زیر پوست جامعه ما در جریان است.

 

فرض بفرمایید همان بخش گزیده‌هایی که از مصاحبه‌های مربیان بعد از پایان بازی‌ها انتخاب می‌شود. با تقریب خوبی می‌شود گفت جز در مورد مربیان خارجی که در جریان نیستند و اظهارات فوتبالی می‌کنند، با تقریب خوبی می‌شود گفت تمام مصاحبه‌های دیگر شامل این اجزاست: اولا تیم ما (فرق نمی‌کند برنده باشد یا بازنده، کلا تیم ما) تیم برتر بازی بود.

 

دوما همان شد که منِ مربی قبل از بازی گفته بودم. یعنی اگر برده‌ایم به خاطر نکاتی بود که به درستی تذکر داده بودم و اگر باختیم هم دقیقا از همان اشتباه‌هایی گل خوردیم که گفته بودم نباید انجام بدهیم. سوم هم اینکه همه تقصیرها گردن دیگران است، حالا یا داور بازی، یا بازیکن‌های داخل زمین، یا هیچ‌کس هم که نشد، دست‌های پشت‌پرده. خب، حالا بیایید و به قول سینمایی‌ها یک کمی دوربین را «زوم بک» کنیم و ببینیم آیا این، دقیقا همانی نیست که در جامعه دارد می‌گذرد؟

 

این که کسی مسؤولیتی قبول نمی‌کند و همیشه همه از دیگری توقع داریم؟ نه فقط هم خودمان، بلکه به یک شکل وسواس‌گونه‌ای مواظب هستیم که فامیلمان، شهرمان، حزبمان، ... هیچ‌وقت توی هیچ خبری متهم نشود. فرقی هم نمی‌کند ماجرای هجوم سراسری به صفحه مسی باشد یا ماجرای تحقیق و تفحص از سازمان تامین اجتماعی.

 

توی این گزارش اسم یک بابایی هست که کتابی نوشته با عنوان «دوستت دارم ای مادر» که تامین اجتماعی 2000 نسخه از آن را به 30 میلیون تومان خریده است. بعد حالا سایت‌های آن‌طرفی گیر داده‌اند که چرا گفته‌اید ایشان برادرزن اقای مدیر است و این فقط، تشابه فامیلی است. خب، باشد، ایشان برادرزن آقای مدیر نیست و فقط همشهری ایشان است.

 

سوال اصلا چیز دیگری است. اینکه چرا این کتاب خاص خریداری شده؟ بعد هم اصلا چرا بحث سر 30میلیون؟ توی آن پرونده کذایی، رقم‌هایی هست که این عدد پیشش هیچ است و به قول معروف آن‌قدر سمن هست که یاسمن پیدا نیست. کلی اسم و کلی عدد هست، از همه گروه‌ها که باید به تک‌تکشان رسیدگی شود و دقیق و شفاف اعلام شود که کدامش درست بوده، کدامیکی نه.

 

حالا فقط هم مسایل سیاسی نیست. توی باقی حوزه‌ها هم اوضاع از همین قرار است. یکی از بزرگواران که شخصا خدمتش ارادت دارم، وقتی خبر کامنت‌های شرم‌آور صفحه مسی منتشر شده بود، مصاحبه کرده بود و گفته بود شک دارد این کار، کار ایرانی‌ها باشد. فکرش را بکنید. اسم و رسم کامنت‌گذار معلوم است. یک نفر و دو نفر هم نیست. پای هر پستی چندهزار کامنت است. آن وقت ما تشکیک می‌کنیم که اینها ایرانی هستند یا نه. انگار همه چیز یک بازی فوتبال بوده و حالا هم مصاحبه بعد از بازی.

احسان رضایی

http://www.hamshahrimags.com/NSite/FullStory/News/?Id=28312

 

واسطه نجوا...به بهانه رحلت پیامبر اسلام


    طبیب سیار بود؛ طبیبی که در یک دست مرهم و در دست دیگر ابزار جراحی دارد؛ مرهم‌های شفابخش و ابزارهای جراحی‌اش آماده است که کجا به او نیاز دارند. کجا قلبی کور هست؟ کجا گوشی ناشنوا و زبانی گنگ مانده؟ داروهایش را برمی دارد و دنبال بیماران سرگردان و دورمانده می‌گردد.[۱]

    هوسش هنوز هست؛ هوس پیامبری که به او گفته باشند: «پیدایشان کن، تنهایند». یکی که ماموریت داشته باشد دل بسوزاند. یکی که رسالتش این باشد که زنجیر و قلاده‌های آدم را باز کند.[۲] هوس کسی که با چشم‌های هراسان نگاهمان کند؛ به جا نیاورد؛ ناباورانه چشم بمالد؛ «پسر آدم چه بلایی سرت آمده؟». با دهان باز از بهت خیره بماند به تن بنفش و روح آماس کرده، به زخم‌های چرک کرده و تاول ها، یکی که بیاید جلو، تک تک حلقه‌ها را بردارد، تیغ‌ها را جدا کند، زخم‌ها را بشوید و لابه‌لای هق هق بپرسد: «چی تو را از پروردگارت جدا کرد؟».[۳]

    هوسش هنوز هست؛ حتی در خواب سنگین هم آدم هوس می‌کند یکی مامور باشد با ظرافت، حتما با ظرافت او را بیدار کند. گیرم بلند نشویم، از سرلج تا لنگ قیامت بخوابیم، باز حس همین که یکی رسالت داشته باشد آدم را با لطف بیدار کند، لطف خودش را دارد؛ یکی که دست بکشد بر سر روح و نجوا کند: «بلند شو برویم»، ما لای پلک‌ها را اندکی باز کنیم، خمیازه بکشیم و پشت کنیم و او زمزمه کند به زمین چسبیدی؟».[۴] هراسان بپرسد: «به همین جا راضی شدی؟».[۵]

     

     

     

    وقتی مبعوث شد که مردم در فتنه‌ها گرفتار بودند. رشته دین گسسته بود، ستون‌های ایمان و یقین سست بود. امورات در هم ریخته و پراکنده و راه رهایی دشوار بود. پناهگاهی وجود نداشت؛ چراغ‌ها بی نور و کور دلی همگانی بود. خدای رحمان معصیت می‌شد و شیطان یاری می‌گردید؛ ایمان بدون یاور مانده و ستون‌های آن ویران شده و نشانه‌های آن انکار شده، راه‌های آن ویران و آن کهنه و فراموش شده بود.[۶]

    دنبال کدام پیامبر می‌گردی؟ مردی که شانه هایش طاقت کلمه داشته باشد؟ نیست. او را نمی‌شناسیم. محمدی(ص) که زیر سنگینی بار کلمات، مدهوش روی سنگ‌ها فروافتاده باشد؟نیست. نمی‌شناسیم. ما از این زاویه به رنجی که کشیده، فکر نکرده‌ایم. آدم اگر بخواهد از وزن چیزی اندازه داشته باشد، شده حتی یک بار باید تکه‌ای از آن را بلند کرده باشد. ما مدت‌هاست وزن سبک الهامی را حس نکرده‌ایم، قرار است بفهمیم مصطفی(ص) زیر بارش کلمات بزرگ چه حالی داشته؟ گفته‌اند وحی که فرود می‌آمد شانه‌هایش خم می‌شد؛ انگار که شیء بسیار سنگینی بر آن نهاده‌اند. سر پایین می‌انداخت و چون سر بلند می‌کرد تمام پیشانی‌اش خیس عرق بود. این مال وقتی بود که وحی با واسطه جبرئیل می‌آمد. گفته اند هر بار کلمه‌ها بی واسطه می‌آمدند از حال می‌رفت.

     

     

     

    پیام خدایش را بی سستی و تقصیر رساند، نه سستی کرد و نه بازماند، نه ناتوان شد و نه عذر آورد.[۷]

    از حرا فرود آمد. چون بید باد دیده می‌لرزید. زن تمام پوستین‌ها و پتوهای خانه را انداخت روی دوش او. از پس لرزه‌های خواندن بی سواد خواندن رها نمی‌شد. دوباره کلمه فرود آمد: «ای پی چیده در پارچه‌ها برخیز و هشیارشان کن»[۸] دشوارترین تکلیف هستی را از او می‌خواهند؛ فکر کن بایستد آنجا، تنها، با شانه‌هایی نحیف و خدا در گوشش نجوا کند: «بگو به بندگانم من نزدیکم»[۹]. معلوم است بی‌هوش می‌شود.

    ما از رنج این واسطه نجوا چه می‌فهمیم؟


  1. ۱[] خطبه ۱۰۸ نهج‌البلاغه
  2. ۲[] یضع عنهم اصرهم/ ۱۵۷ مائده
  3. ۳[] ما غرک بربک الکریم/ ۶ انفطار
  4. ۴[] اثاقلتم الی الارض/ ۳۸ توبه
  5. ۵[] ارضیتم بالحیوه الدنیا/ ۳۸ سوره توبه
  6. ۶[] خطبه ۲ نهج البلاغه
  7. ۷[] خطبه ۱۱۶
  8. ۸[] یا ایها المدثر قم فانذر/۱ مدثر
  9. ۹[] و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب/۱۸۶ بقره
  10.  

     

نفيسه مرشدزاده

 

    Pasted from <http://dastanmag.com/7904/89-no53-revayate-ruz/>


مگر جبريل را پر سوخته؟!


  • بوى خوش مى آيد اينجا، عود و عنبر سوخته؟!

  • يا كه بيت اللَّه را كاشانه و در سوخته؟!


  • از چه خون مى گريد اين ديوار و در؟ يا رب مگر

  • گلشن آل خليل اينجا در آذر سوخته؟!


  • خانه ى وحى از مَلك يكباره شد در ازدحام

  • اندرين غوغا مگر جبريل را پر سوخته؟!


  • خانه ى زهراست اينجا، قتلگاه محسن است!

  • آشيان قهرمان بدر و خيبر سوخته!


  • سينه ى زهرا شكسته، چهره اش نيلى شده

  • مرتضى، خونين جگر قلب پيمبر، سوخته!


  • بر حريم عقل كل، ديوانه يى زد آتشى

  • كز غمش هر عاقلى را جان و پيكر سوخته


  • خيمه گاه كربلا را آتش از اينجا زدند!

  • شد ز داغ محسن آخر كام اصغر، سوخته!


  • گر نمى كرد اشك چشمانت (حسان)! امداد من

  • مى شد از آه من اين اوراق دفتر، سوخته


حبيب چايچيان (حسان)


آقای جاوید نامی در ه داستان تعریف میکرد که گویا قبلا مدیر یک رستوران بوده

از میان خاطراتش یکی برای من جالب تر بود و اون اینکه بارها میشد که مشتری های ناراضی پیشش میومدند 

و اعتراض های خودشون و شخصا مطرح میکردند

اما نکته اینجاست که با هیچ توجیه منطقی آروم نمیشدن

فقط کافی بود بگه: ببخشید من عذر میخوام

و تا اینو نشنون نمیرن سرمیزاشون


فتامل جیدا

؟

دارم به بچه هایی  فکر میکنم که تو این دور و زمونه متولد میشن و اینکه آیا مفهومی به اسم "حریم خصوصی" در آینده چطور واسه شون معنا پیدا میکنه؟!

دیگه ذهن آدم ها هم خصوصی نیست!


هروقت یه برنامه اندروید رو گوشی نصب میکنم و لیست مجوز های دسترسی های اولش رو میبینم ، دلم میگیره از اینکه چطور اینهمه آدم با همدیگه اجازه میدیم که یه سرور به همه اطلاعات شخصی ما دسترسی آنلاین داشته باشه

در ازای یه خدمت کوچیک

مثل یه نرم افزار ساده مثلا

::


هدف از اینکه این وبلاگ اسمش شد دل نگاشته چون قرار بود دل نگاشته باشه واقعا

اما کم کم از این فضا دور شد

یه کم از گیجی خودم ، یه کم هم از فضولی دیگران

این شد که اینجا تبدیل شد به جاییکه توش مطلبایی رو انتشار بدم که ازش خوندن داشته باشن، شعر مقاله کوتاه و یادداشت ها و ...

و نه فقط صرف یه خاطره و دل نگاشته ی احتمالا روز مره


از طرفی خدا بیامرزه پدر سازنده  وان نت رو

یار غارم

هم دم تنهایی ها که  هر از گاهی راحت واسه خودم مینویسم

نه مثل وی چت و فیس بوک و واتس آپ و نیم باز و ... و ... که هزار تا آدم که تو دنیای واقعی ت هم هستن ببین و به روت بیارن و راجع بهت قضاوت کنن

بگذریم، هرچند این حرف ها هم نوشتن نداشت!


::

کاش ذکری یادمان میداد در باب وصال

در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی...


::

کی میگه من غمگین مینویسم و افسرده م و ازاین چرت و پرتا

فقط داغون م گاهی

که اونم چیزی نیست خوب میشه خودش

روز شهادت یک غریب

از دیرباز در حوزه هزار ساله نجف اشرف هفتم صفر را روز شهادت امام مجتبی علیه السلام می دانند و شیعیان عراق و سایر کشورها نیز در این روز برای سبط اکبر؛ امام مجتبی علیه السلام اقامه عزا می کنند اما در ایران شهادت سبط اکبر بیست و هشتم صفر است همزمان با رحلت پیامبر اعظم. چرا؟ به دلیل اختلاف روایت؛ دو قول برای روز شهادت امام حسن مجتبی نقل شده است:
۱. بیست و هشتم صفر؛ بر اساس نقل شیخ کلینی و شیخ مفید و شیخ طبرسی. رضوان الله علیهم
۲. هفتم صفر ؛بر اساس نقل شهید اول ، کفعمی ، شیخ بهایی ، علامه مجلسی ، مرحوم صاحب جواهر ، شیخ کاشف الغطاء و محدث قمی. رضوان الله علیهم

هرچند حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی موسس معظم حوزه علمیه قم فقط هفتم صفر برای امام مجتبی اقامه عزا می کردند و

به امر ایشان در آن روز بازار هم برای اقامه عزا تعطیل می شده و هنوز هم در برخی از بیوت مراجع در قم روز هفتم صفر برای امام مجتبی روضه برپا می شود اما همچنان در تقویم رسمی کشور هفتم صفر روز ولادت امام موسی بن جعفر علیهما السلام درج می شود که بنابر برخی پژوهش های انجام شده قطعا ماه ولادت ایشان ذی الحجه است و هفتم صفر ولادت آقا موسی بن جعفر سلام الله علیه نیست!
  و اگر هم ولادت باشد نکته مهم این است که محرم و صفر ماه حزن اهل بیت است و بسیاری از بزرگان ما مانند استاد فقید ما آقای مجتهدی رحمه الله تقیّد داشتدند که در روز هفتم صفر مجلس روضه تشکیل شود و روضه امام مجتبی یا امام کاظم خوانده شود و تاکید می کردند این روزها حتی اگر تولد امام معصوم هم باشد، روز سرور نیست، روزهای اسارت اهل بیت امام حسین و ماه حزن است! و نکته جالبی که می فرمودند این بود که "چون ناصرالدین شاه تولدش در این روز بود و برای اینکه روز تولدش مصادف با شبِ وفات امام جسن مجتبی نباشد تا بتوانند جشن بگیرند این دست کاری را در تقویم کرده اند." که در حد یک احتمال می شود پذیرفت اما قابل تامل است چون واقعا تولد او در همین روز بوده ششم صفر۱۲۴۷ هجری قمری بوده و قبل از آن قول بیست و هشتم مرسوم نبوده و الان هم فقط منحصر به ایران است!
به هر حال سیره مراجع عظام و نظرشان در مورد جشن در ماه صفر همین است و عموم آنها با برگزاری مجلس شادی در ماه صفر که ماه حزن اهل بیت است مخالف هستند.
  چقدر خوب است که فقط یک روز یعنی هفتم صفر -با توجه به قوت این قول- به شهادت امام مجتبی اختصاص داده شود تا هم با سایر شیعیان هماهنگ شویم و هم در ایام آخر صفر مجال کافی برای طرح مباحث هویتی و اعتقادی در مورد رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد و هیچ یک از دو مناسبت، در یک روز، تحت الشعاع دیگری قرار نگیرد. 
  این موضوع در دو جلسه اخیر خطبای برتر کشور با حضور معاریف اهل منبر و رسانه در حوزه علمیه قم مطرح و بحث شد و مقرر شد تا مراتب از سوی حوزه جهت طی مراحل قانونی به شورای فرهنگ عمومی منعکس شود. البته اصلاح این قبیل موارد بیشتر به اهتمام همه ما خصوصا اهالی منبر و هیئتی ها برمی گردد که لازم است به این موضوع و اهمیت آن توجه کنند.

http://shahab-moradi.ir/fa/note/item/660

یا کریم اهل بیت

حسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند
رد دو دست ابالفضل روی آب بماند
حسن شدی که سوال غریب کیست در عالم 
میان کوچه و گودال بی جواب بماند
حسین نیز غریب است اگر شبیه برادر
ولی بناست بقیع حسن خراب بماند
کمی ز غصّه ی تو رخنه کرده است به بیرون
تفاوت زن چون "جعده" و "رباب" بماند
به احترام حسین سه روز مانده به گودال

بناست زائر تو زیر آفتاب بماند

مهدی رحیمی

سلام بر حسین




يكي از آداب دوست داشتني سبك زندگي حسيني همين ياد كردن از عطش حضرت حسين سيدالشهداء، هنگام نوشيدن آب گواراست.
تصوير زيبايي است؛ جواني را مي بيني كه مشغول يكي از امور گوناگون زندگي است؛ تحصيل يا ورزش و يا تفريح و سرگرمي و... تشنه اش شده آب مي نوشد! انگار همه چيز از شتاب مي افتد، همه چيز رنگ مي بازد و او آرام و با احساس و عاطفه مي گويد: "سلام بر حسين" و "به فداي لب عطشان حسين" و يالعن مي كند: "لعنَ اللهُ قاتلَ الحسين"
اين كه تاثير اين رفتار در ملكوتِ او و اطرافش و حتي نسلش دقيقا به چه ميزان و مقدار است، از عهده عقل و دانش ما بر نمي آيد اما مسلم است كه بركتي شگرف، دنيا و آخرت او را تحت تاثير قرار مي دهد. اين را از ثواب تك تك رفتارهاي پر خير و بركت او در اين حال مي شود حدس زد؛ اعم از ادب به امام حسين، يادآوري عطش و مظلوميت او، فرزندان و يارانش اما فقط حدس! چون خداي سبحان در مورد امام حسين سنگ تمام مي گذارد و حد لطف و عنايت خدا به دوستدار حسين از عقول امثال من خارج است اما براي تقريب به ذهن روايتي معتبر را از كتاب شريف "كامل الزيارات" ابن قولويه قمي، در باب ثواب يادكردن از عطش امام حسين عليه السلام هنگام نوشيدن آب و لعن كردن قاتلانش تقديم مي كنم. به اين اميد كه اين رفتار حسنه را بيش از گذشته اِظهار و ترويج كنيم و ادب و عرضِ ارادت مان را به سيدالشهداء عليه السلام بيشتر و بيشتر كنيم.
حديث از امام صادق عليه السلام است.
حدّثني محمدُ بن جعفر الرَزّاز الكوفي، عن محمدبن الحسين، عن الخشّاب، عن علي بن حسّان، عن عبدالرحمن بن كثير، عن داود رقّي؛
قال: كنتُ عندَ ابي عبدالله [عليه السلام] إذ استسقي الماء، فلما شربه، رأيته؛ قد استعبر واغْرَ و رَقت عيناه بِدُمُوعِهِ 
داود رقّي مي گويد: من محضر امام صادق عليه السلام مشرف بودم. حضرت آب طلب كردند و همين كه آب را نوشيدند؛ ديدم امام منقلب شد و حالت گريه پيدا كرد و دوچشم مباركش پر از اشك شد.
ثمّ قال لي: يا داود"لعنَ اللهُ قاتلَ الحسين"
سپس به من فرمودند: اي داود خدا لعنت كند قاتل حسين را.
فَما من عبدٍ شرِبَ الماءَ، فَذكرَ الحسين [عليه السلام] و لَعَنَ قاتلَه الّا كتب الله له مائة الف حسنة و حطّ عنه مائة الف سيئة و رفع له مائة الف درجة و كانّما أعتق مائة الف نسمة و حشره الله تعالى يوم القيامة ثلج الفؤاد
بنده اي نيست كه آب بنوشد و حسين عليه السلام را ياد نموده و قاتلش را لعنت كند مگر اينكه خدا 
صدهزار حسنه برايش مي نويسد و
صدهزار گناه از سيئات او را پاك مي كند و او را
صدهزار درجه معنوي بالا مي برد و با اين عمل گويي او
صدهزار برده را آزاد كرده و
خداي متعال روز قيامت او را با دلي شاد و آرام [در آن محشر سوزان با دلي بسيار خُنك -ثلج الفؤاد- و نه جگري تفديده!] محشور مي كند.
شايد اينها همه از اجابت دعاي مادرش باشد.
صل الله عليك يا اباعبدالله
التماس دعا


شیرینی می‌کشه



 دوست من در لندن زندگی می‌کند. با پسرش. سن و سالی ازش گذشته. ولی خیلی شبیه اینهایی که سن و سالی ازشان گذشته نیست. چند روز پیش که رفته بودم دیدنش- هر وقت ایران است حتما می‌روم دیدنش- در حالی که داشت سیگار بهمن‌اش را از توی پاکت درمی‌آورد، یکهو انگار چیزی یادش آمده باشد گفت «تازگی‌ها هر بار سیگاری درمی‌آرم بکشم دوستام دسته‌جمعی شروع می‌کنن که نکش! نکش! می‌میری‌ها! آخه چرا سیگار می‌کشی؟ ضرر داره.»
 
ابرو‌هایش را بالا می‌اندازد و سیگارش را روشن می‌کند. معلوم است همین لحظه که دارد ماجرا را تعریف می‌کند هم باز تعجب کرده. من گفتم «خب راست می‌گن دیگه. ضرر داره.» پکی به سیگارش زد و گفت «آخه می‌دونی؟ یه چیزی رو فهمیدم. اینکه هر کاری که بکنی یا هر چی که بخوری، اینا یه جمله این‌جوری دارن بهت بگن.
 
مثلا یکی از دوستامون ردبول و هایپ و این چیزا می‌خوره. اینو بدبخت کردن: سرطان می‌گیری‌ها! اینا عقیمی می‌آره‌ها! اون یکی خیلی اهل شیرینیه. گیر دادن بهش که می‌دونی شیرینی می‌کشه؟» از این جمله «شیرینی می‌کشه!» خنده‌ام می‌گیرد. این دوست من همیشه با یک اغراق دلپذیری وقایع را تعریف می‌کند. اغراقی که دروغگویی نیست ولی عین واقعیت هم نیست...
 
ادامه نوشته

یا عقیله العرب...

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
//
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
//
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
//
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
//
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
//
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
//
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی

 

زدو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی

 همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

 مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید که میان سنبلستان چرد آهویی ختایی

 به کدام مذهب است این به کدام ملت است این که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی 

 به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی :: عراقی  

تضمین زیبا ،متفاوت و استادانه یعنی این :


شه لب تشنگان می گفت زیر تیغ قاتلها
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

به غیر از شاه مظلومان نبینی عاشقی صادق
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

سر شهزاده اکبر چون ز شمشیر ستم بشکافت
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

بگو آماده شو زینب که بعد از ظهر عاشورا
جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها

نهان شد زیر خاکستر سر شاه شهید اما
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

چو شب شد ،غرق وحشت در بیابان کودکان گفتند :
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ...

حسامی محولاتی

آیا اعتماد فرهیختگان به دولت باز می گردد؟

سالهاست شاهد بی اعتمادی نسلی از فرهیختگان کهن به مراکز دولتی هستیم، فرهیختگانی که اصحاب کتاب و قلم هستند و مع الاسف هیچ گاه نتوانستیم اعتماد آنان را به مراکز دولتی جلب کنیم.


بنده قبول دارم که انقلاب، به ضرورت، گسستی میان نسل قدیم و جدید ایجاد کرد، اما قبول ندارم که باید این گسست ادامه می یافت. یک دهه نخست که جدال میان گروه ها و بعد هم جنگ بود و فرصتی پدید نیامد. دهه دوم که آغاز شد، بازمانده نگره‌های قبلی همچنان وجود داشت، آن چنان که زدودن آنها بسیار سخت بود، چون بدبینی ها عمیق و جدی بود. در دوره اصلاحات، نوعی دوگانگی وجود داشت. نسلی از اصلاح طلبان همان افراطی های سابق بودند که در این زمینه نمی توانستند تلاشی داشته باشند، اما گروهی دیگر تلاش کردند تا این پیوند را برقرار کنند، تلاشی که با روی کار آمدن دولت بعدی، بکل ناکام ماند. در دولت نهم و دهم کسانی بودند که دیدگاه هایی در این باره داشتند، اما آن قدر تصمیمات و کارهای آنان سیاسی و صوری و تند و افراطی بود و به خصوص به دلیل خاستگاه آن دولت و رفتارهای نامعقول مکرر، نیروهای فرهیخته قدیمی حاضر به مشارکت نبودند. اندک افرادی هم از اصحاب کتاب و هنر که به سمت آنان رفتند، عاقبت خود یا خانواده شان به گریه افتادند که همه چیزشان را از دست داده‌اند. آخر در این دولت، کدام آدم متفکری حضور داشت که بتواند تکیه گاه افرادی باشد که خودشان هزار سروگردن در پژوهش و هنر و ادب، از آنها بالاتر بودند. آنان که دیگران را خس و خاشاک نامیدند چطور می خواستند نسلی از فرهیختگان اینچنینی را به خود جلب کنند؟

 

 

در باره کلیت این موضوع دو نکته را هم یادآور شوم...



 <http://dinonline.com/detail/News/1189

ادامه نوشته

یا عمه ی سادات

افسوس مي خورم كه نسيم غروب شام

بر روي نيزه شانه به زلفت كشيده است...

 

غم، آستانه‌ي دنیاهای تازه است!

 

مسافری که از روز و روزگار خودش راه می‌افتد از این دروازه باید بگذرد تا به احوالِ نو برسد. آستانه‌ای که ‌پسِ ستوه از روزمرگی ایستاده و مسافر تا از پناه آن عبور نکند از دنیای کوچک خودش دور نمی‌شود. غم ‌دروازه‌اي ناشناخته است که گاهی نزدیک می‌آید و صبورانه منتظر می‌ماند که شاید از درونش عبور کنیم و در ماندن گیر نیفتیم. مردمان روشنِ قدیم این حرف‌ها را می‌دانستند اما حالا که فقط حساب و سود را بلدیم یک آدم چطور ممکن است غم اختیار کند؟ اختیار کردنِ غم ترکیب غریبی است. خریدنِ آگاهانه‌ي اندوه به‌نظر نابلدی می‌آید. ناشیانه سرمایه‌ گذاشتن است. چرا یک‌نفر از همه‌ي کارهایی که در یک روز می‌شود بکند، نقلِ روایت مصیبت را انتخاب کند؟ برود جایی که به گریه دعوتش کنند؟ چطور می‌شود یکی لباس بپوشد از خانه بیرون بیاید و برود به نوعی میهمانی که برایش نوحه بخوانند؟ چرا خیال بسپارد به نقالانی که اتفاق سهمگینی را تصویر و تجسم می‌کنند؟ چطور یک‌نفر ممکن است انتخاب کند که خود را در معرض یک تراژدی بگذارد؛ نزدیکِ مرگ و خون و اشک.

 

ما هرسال این روایت را انتخاب می‌کنیم چون به آن نیاز داریم. به حماسه و شکوهی که اتفاق افتاده باشد محتاجیم. ما همیشه در این وقتِ سال به مرورِ روایت باورپذیرِ ارادت و ایستادن و مرگ نیاز پیدا می‌کنیم. مثل دوباره خواندن کتابی که یک‌بار عبارت خوبی در آن پیدا کرده باشی. شناور در واگرایی طولانی‌مان، جذبه‌ها و سامان گرفتن‌های مردمان این قصه را می‌خواهیم. دل‌مان پیوستن‌های بی‌گسست می‌خواهد. خیمه‌ای که بپذیرد و رها نکند. این دور ایستادن و فاصله‌گذاری با همه‌کس و همه‌چیز، این واگراییِ طولانیِ ما یک جایی باید تمام شود. «هفتادبار اگر بمیرم با تواَم» دل‌مان می‌خواهد. این وقت سال همیشه دوست داریم کسی تعریف کند برادری امان‌نامه پس می‌فرستد. به علم‌هایی که نمی‌افتند محتاج می‌شویم، به مشک‌هایی که با دندان بگیرند و با چشم و دست و سینه‌ي خونی هم رهایش نکنند. «وای بر من، زنده باشم و تو بمیری» دل‌مان می‌خواهد، صفت‌های مطلق، بی‌تاویل و بی‌دروغ، وفاداری‌های شگفت، جذبه‌های پایان‌ناپذیر.

این نقلِ مصیبت، این آستانه‌ي اندوه را انتخاب می‌کنیم چون پی لحظه‌های دور از دسترس می‌گردیم. دنبال کسی که برای همیشه اسم‌مان را صدا کند. مرد سر سفره نشسته. ناگهانی صدایش می‌کنند. پسر رسول او را خوانده. دلش نیست که برود. باروبنه، مال‌ومنال، زن و غلامان این‌جا هستند. کوتاه می‌رود. سفره هنوز پهن است که برمی‌گردد. رهاست. ناگهانی دلش پیش هیچ‌چیز نیست. زنش را طلاق می‌دهد و می‌رود که پیش چشم پسر رسول بمیرد و ما همین را دل‌مان می‌خواهد. آدم گاهی دلش می‌خواهد یکی سروسامانش بدهد. و کلّ حیٍ سالکٌ سبیلی1.

 

 

1  

آخرین جمله از شعری که حسین(ع) شب عاشورا زیر لب با خودش می‌خواند: يا دهر اف لك من خليلٍ/ كم لك بالاشراق و الاصيلٍ/ من صاحب او طالب قتيلٍ/ و الدهر لا يقنع بالبديلٍ/ و انما الامر الى الجليلٍ/ و كل حى سالك سبيلى ؛

اُف بر تو اى روزگار كه دوست بدى هستى، چه صبح و شام‌ها كه طالبانِ حق كشته شدند و روزگار، به جایشان بدل نپذیرفت.

 امور به خداى جلیل برمى‏گردند و هر زنده‌ای از این راه كه من رفتم، رفتنى است.

 


این متن بنظرم در آستانه محرم سال گذشته،

در مقدمه جله خواندنیه همشهری داستان

 از خانم مرشد زاده منتشر شده!

یاعلی

شادی بهمراه گناه ؛ گناه بهمراه شادی!؟ میشه؟؟


    در روزگار نوجواني ما، درست روبروي هركدام از كوپه هاي قطارهاي تهران مشهد، در همان راهرو باريك قطار، يك نيمكت كوچك قرار داشت. اين نيمكت چيزي نبود جز تشكچه اي يك نفره كه به ديواره كوپه پيچ شده بود و وقتي مي خواستي از آن استفاده كني، كافي بود از ديواره به عقبش بكشي و بنشيني. بعد هم كه بلند مي شدي، دو فنر كوچك باعث مي شدند تشكچه سر جايش برگردد و بچسبد به ديواره. يكي از تفريحات سالم آن سالهاي ما اين بود كه روبرويش بنشينيم، با كف دستمان باز نگهش داريم و بعد كه مسافر بينوايي به قصد قضاي حاجت از آنجا رد شد، از او بپرسيم: "ببخشيد، ميشه يه لحظه اينو برام نگه دارين؟ يك كار كوچولو تو كوپه دارم". بعد كه مي پذيرفت كه معمولا مي پذيرفت، داخل كوپه مي رفتيم، چند دقيقه اي قهقهه مي زديم و بعد ميامديم بيرون، از جناب مسئوليت پذير تشكر مي كرديم و او هم مي رفت. "اسكل"ش كرده بوديم. بعد كه مي رسيديم مشهد و مي رفتيم حرم، سري هم به صحن جمهوري مي زديم. سالها بود آنجا، روي يك مكعب مستطيل بزرگ سيماني، تكه فلز مثلثي كوچكي گذاشته بودند تا يك ساعت آفتابي بسازند. اما شكلش درس مثل قبرهايي بود كه براي علما در صحن هاي حرم مي ساختند. تفريح من اين بود كه با چهره اي زار و نزار، كنار ساعت شني بايستم، انگشتان شست، سبابه و اشاره را روي مكعب بگذارم و زير لب زمزمه كنم. پنج دقيقه نگذشته بود كه پانزده بيست زن و مرد مي آمدند كنار ساعت، اشك مي ريختند و فاتحه مي خواندند. "سر كار"شان گذاشته بودم

    احتمالا هنوز هم رفتارهاي روزمره ام سرشار است از اسكل كردن و سر كار گذاشتن ديگران. بارها به اين و آن گفته ام كه حوصله رفتارهاي اينچنيني را ندارم. بدم مي آيد كسي با شماره ناشناس زنگ بزند و خودش را معرفي نكند؛ خيلي بخواهم محترم باشم قطع مي كنم. اما يقين دارم خودم هم گرفتار اين بازي ام. حوصله ام سر مي رود از مزه بريزهايي كه در جواب يك سوال، آسمان ريسمان مي بافند و باور كه مي كني هارهار مي خندند ولي احتمالا همين كار را با نزديكانم كرده اند. اصلا انگار اسكل كردن و سر كار گذاشتن تبديل به يك ميراث آباء و اجدادي شده كه به اين زودي ها نمي شود رهايش كرد. سلسله مراتب سر كار گذاشتن وجود دارد و ما قرار است در اين مسير از هم سبقت بگيريم؛ چرا؟ چون قرار است بخنديم. اسكل مي كنيم كه بخنديم، توهين مي كنيم كه بخنديم، مسخره مي كنيم كه بخنديم، تحقير مي كنيم كه بخنديم، اما به قولش "من فقط يك سوال بپرسم". چه شده است كه با اين همه حجم خنده كه احتمالا در نوع خودش كم نظير است، آدمهاي شادي نيستيم؟ شادي كجاست؟ اين ديوار بزرگ ميان خنده ها و شادي هاي ما كي ساخته شد؟ چه مي شود كه خنده هاي ما شادي به بار نمي آورد؟ آيا مي توان بي آنكه "ديگري" را به رسميت شناخت، شاد بود؟ آيا اتفاقا همين خنده هايي كه بر پايه نفي شخصيت ديگران شكل گرفته اند، شادي هايمان را از ما نگرفته است؟ چقدر بايد فكر كرد؛ چقدر انسان بودن دشوار است؛ "چقدر گاو بودن سخت است".


     

    <https://www.facebook.com/hamidreza.abak>

     

برای ماه سر به نی

گیسو به هم بریز

و جهانی ز هم بپاش

 

معشوقه بودن است

و  بریز و بپاش ها ...