مادر خاک ماندگان!
غمگیمینیم، هی میخندیم و شاد نمیشویم. هی قرص میخوریم و آرام نمیشویم. هی سعی میکنیم خوشحال باشیم و هی بد حال تر میشویم. نمیدانیم چه مان شده. نمیفهمیم دیگر چه چیزی باید داشته باشیم که خوشحالمان کند. هی دوروبرمان را پر میکنیم از آدم ها و ماجراها و رابطه ها و وسیله ها ، و باز غمگینیم. «اندوهی که از او جدا نمیشود.»
::
وقتی بچه تر بودیم ،آرزویمان دوچرخه/عروسک بچه سر کوچه ای ها بود. بزرگتر که شدیم، دلمان موتور/کیف جوان ته کوچه ای ها را خواست.بعد دنبال پیکان بودیم.بعد پرایدآمد.بعد خانه اجاره ای خواستیم. بعد با کلی قرض و قوله خانه خریدیم.بعد یک خوابه مان را کردیم دو خوابه، بعد دوخوابه را چند خوابه و حالا هر روز از جلوی آن برج شیک و سفید رد میشویم و چشم دوخته ایم به دوتا واحد بالایی که روف گاردن دارند و شارژ ماهیانه شان از کل حقوقمان بیشتر است.«طمعی که دست از او برنمیدارد»
::
خودمان هم نمیدانیم چه مرگمان شده.اوضاع خیلی بهتر از قبل است اما ما بهتر نیستیم. هزار آرزو داشتیم که برآورده شده اما آن آرزوی اصلی هنوز مانده. آرزوی بزرگ هی از این شاخه به آن شاخه میپرد و ما هی دنبالش شاخه به شاخه بالا میرویم. درست وقتی که فکر میکنیم فقط باید دستمان را درازکنیم تا بگیریمش،آرزوی بزرگ میپرد روی شاخه ی بالایی. ما هی بالا تر میرویم و آرزوهایمان بالاتر. ما هی به یک شاخه میرسیم اما آرزوی بهتری هست که روی شاخه بلندتری نشسته، این درخت تمامی ندارد انگار. «آرزویی که به آن نمیرسد»
::
کسیکه شیفته و دلبسته دنیاست، اسیر سه چیز است:
اندوهی که از او جدا نمیشود
و طمعی که دست از او بر نمیدارد
و آرزویی که به آن نمیرسد.
برداشتی از کلمات قصار نهج البلاغه، گفتار 228
اینجا از بازی های مردم دنیا خبری نیست