دبستان رفته می داند چه " یا رب " ها ست با طفلان

چو در اخبار می گویند برف احتمالی را


محمد سهرابی


حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حسين جنتى

::

یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما
ما تماشایی او ، خلق تماشایی ما

فروغی بسطامی

نه... مثل این که با چنین برف شدیدی
باید بلرزم تا سحر... مانند بیدی

دارند می سابند قند ابرها را
روی سر دنیا... عجب بخت سپیدی

از لابلای برف ها... از عمق سرما
من گفته بودم می رسی یک روز... دیدی؟

یک لحظه حتی از دلم جایی نرفتی
از من به من نزدیک تر... حبل الوریدی

هم در دلم... هم در کنار من نشستی
با این که دور از دست هستی و بعیدی

باور نکن افسانه ی دل کندنم را
حتی اگر با گوش خود از من شنیدی

ایکاش حالم را نمی پرسیدی اما
حالا که پرسیدی شتر دیدی ندیدی

محمد عابدینی

مگر جبريل را پر سوخته؟!


  • بوى خوش مى آيد اينجا، عود و عنبر سوخته؟!

  • يا كه بيت اللَّه را كاشانه و در سوخته؟!


  • از چه خون مى گريد اين ديوار و در؟ يا رب مگر

  • گلشن آل خليل اينجا در آذر سوخته؟!


  • خانه ى وحى از مَلك يكباره شد در ازدحام

  • اندرين غوغا مگر جبريل را پر سوخته؟!


  • خانه ى زهراست اينجا، قتلگاه محسن است!

  • آشيان قهرمان بدر و خيبر سوخته!


  • سينه ى زهرا شكسته، چهره اش نيلى شده

  • مرتضى، خونين جگر قلب پيمبر، سوخته!


  • بر حريم عقل كل، ديوانه يى زد آتشى

  • كز غمش هر عاقلى را جان و پيكر سوخته


  • خيمه گاه كربلا را آتش از اينجا زدند!

  • شد ز داغ محسن آخر كام اصغر، سوخته!


  • گر نمى كرد اشك چشمانت (حسان)! امداد من

  • مى شد از آه من اين اوراق دفتر، سوخته


حبيب چايچيان (حسان)


یا عقیله العرب...

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود
//
من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود
//
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود
//
او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود
//
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود
//
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود
//
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی

 

من خودم گم شده ام !

 

باز زنهار! نگردی تو هم آلوده ی من

یا مبادا بِنَهی پای به محدوده ی من

 

هرکه آمد به سراغ دل من،باخت و رفت

نیست بردی،ز پیِ بازیِ بیهوده ی من

 

خاطرت جمع،که جز تلخ نمی بینی در:

خاطرِ آینه ی کهنه و فرسوده ی من

 

من خودم گم شده ام،دنبالم راه نیا

سمت هیچ است ،رهِ بیهُده پیموده ی من

 

میروم تا تَهِ مِه،تا سرِ ناپیدایی

شب : پناه ِ من و چشمان نیاسوده ی من

 

همه تن تاوَلم،افسوس ! که بارانی نیست

تا فرو ریزد،بر زخمِ نمکسوده ی من

 

___________ سهیل محمودی

امام رضا    علیه السلام

 

دست اگر باشد دخيل كنج دامان بهتر است

از نماز شب توسل بر كريمان بهتر است

دل ولو كوچك، به لطف تو بزرگي مي كند

يك ده آباد از صد شهر ويران بهتر است

حرف ما آن است كه آهوي نيشابور گفت

گاه مديونت شدن از دادنِ جان بهتر است

سايه اي كه بر سرم افتاد، عزت پخش كرد

سايه ي گلدسته از تاج سليمان بهتر است

دست بر سفره نبردم تا خودت تعارف كني

تعارف اهل كَرم از خوردن نان بهتر است

يك كمي بنشين كنار ما، پذيرائي بس است

ميزبان كه مي نشيند حال مهمان بهتر است

صبح محشر هر كسي دنبال ياري مي دود

يار ما باشد اگر شاه خراسان، بهتر است...

 

علی اکبر لطیفیان

یک چشم را گشود یکی را خمار بست

در را پس از ورود به روی شکار بست

 

سنجاق سر به مو زد و این سدّ ِسُست را

بیهوده در برابراین آبشار بست

 

با هر مژه به قاعده ی طب سوزنی

دانه به دانه دور مریضش حصار بست

 

تا از کنار پلک نیایم به خواب او

هردیده را به روی جهان با فشاربست

 

هر کار کرد ماه زمینی شود،نشد

قانون سخت جاذبه را هم به کار بست

 

بدمست را گذاشت به حال خودش ولی

انگور را به جرم نکرده به دار بست

 

 <http://www.arjenabad.blogfa.com/>

 

بوسید در آیینه خودش را و ندانست

آن لب که هدر رفت مرا خرج دوسال است

::

بر جامه ی من بوی تو جامانده از آن شب

عمری است که میترسم از این باد خبرچین

::

مرا محروم کردی از خودت، این داغ سنگین بود

چنان تحریم تنباکو برای ناصرالدین شاه...



مثلا میخواستم شعرایی متناسب با ماه مبارک بذارم که نشد

و این شد که این تک بیت ها نگاشتیده شد!


فریاد نمی کشم
 
که خواهند گفت
از استخوان درد است....
مویه نخواهم کرد
که باور نمی کنند

این صدای زخمی یک مرد است....
گریبان نمی درم
که عریانی عادت درختانِ بی تصمیم
در تازیانه هوای سرد است.......
صله ای نمی خواهم از هیچکس
چرا که طلا تمام افتخار از این دارد
که به رنگ گونه های من زرد است......

برف روی شیروانی داغ



بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است

دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است

کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده

گهواره نیست دست خودت را تکان نده


با دست های بسته مزن چنگ بر رخت

با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت

بس کن رباب حرمله بیدار می شود

سهمت دوباره خنده انظار می شود

ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود

از روی نیزه راس عزیزت رها شود

یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده

دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده

گرچه امید چشم ترت نا امید شد

بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد

پیراهنی که تازه خریدی نشان مده

گهواره نیست دست خودت را تکان مده

با خنده خواب رفته تماشا نمی کند

مادر نگفته است و زبان وا نمی کند

بس کن رباب زخم گلو را نشان مده

قنداقه نیست دست خودت را تکان مده

دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود

آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود

بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود

این گریه ها برای تو اصغر نمی شود 

 


غروب بود و زنی بی قرار تنها بود

زنی زداغ برادر فکار تنها بود


غروب بود و زمین سرخ بود و باد سیاه

زنی حزینه و بی غمگسار تنها بود


غروب بود و غم وخیمه ای بدون عمود

و زینبی که در ان گیر و دار تنها بود


غروب بود و سپاهی شهید و یک زینب

شود به محمل خود تا سوار تنها بود


غروب بود وعلمدار خفته و زینب

کنار خیمه ی بی پاسدار تنها بود


غروب بود و برادر به مقتل و زینب

کنار ان بدن بی مزار تنها بود


غروب بود وتن شاه زخمی و زینب

هزار و نهصد و پنجاه بار تنها بود


غروب بود و طناب و اسیری و زینب

غریب و خسته و چشم انتظار تنها بود


غروب بود و رباب و صدای لالایی

کنار تربت یک شیرخوار تنها بود


خلاصه این همه غم بود و زینب کبری

میان لشکری از نیزه دار تنها بود

مکه،غدیر،عشق به حیدر مباهله . . . 

کم کم صدای غم انگیز قافله . . . 

سربسته گویمت، تو فقط روضه گوش کن:

"ناموس اهل البیت" کجا ، شمر رو حرمله


 

محمد(ص) به خدا غیر علی(ع) یار نمی خواست

پیغمبر ما همسفر غار نمی خواست

رفتند به بیراهه و خوردند به بن بست

((تا بوده علی(ع) بوده و تا هست علی(ع) هست))

بر اسب سوار است قیامت شده بر پا

دشمن به فرار است ازین حالت مولا 

شمشیر کشیده است که لشگر بگشاید

باید برود یک تنه خیبر بگشاید

«یا قادر» و «یا قاهر» و «یا فاتح» و «یا هو»

این جرأت و این هیبت و این قدرت بازو...

مخصوص علی(ع) هست علی(ع) شیر خداوند

آن یکه جوانمرد به تعبیر خداوند...

...از ترس ز دستان عدویش سپر افتاد

((با خشم علی(ع) هرکه در افتاد ور افتاد))


مجید تال

ساده است ستایش گلی

چیدنش

و از یاد بردن که گلدان ها را باید آب داد.

ساده است بهره بردن از انسانی

دوست داشتن شب یا احساس عشقی

او را وانهادن و گفتن

که دیگر نمیشناسمش.

ساده است لغزش های خود را شناختن

با دیگران زیستن و به حساب ایشان

و گفتن که: من اینچنینم.

ساده است که چگونه می زییم

باری

زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم.

آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض میخورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره میکنم

باشد برای روز مبادا

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند؟

شاید

امروز روز مبادا باشد!



وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه باید ها



هر روز بی تو روز مباداست...






یه دوست عزیزی اینو برام نوشته بود دلم نیومد نذارم

رسيده‌ام به خدايی كه اقتباسی نيست
شريعتی كه در آن حكم‌ها قياسی نيست

خدا كسی‌ست كه بايد به ديدنش برويم
خدا كسی كه از آن سخت می‌هراسی نيست

فقط به فكرِ خودت باش، ای دلِ عاشق
كه خودشناسیِ تو جز خداشناسی نيست

به عيب‌پوشی و بخشايشِ خدا سوگند
خطانكردنِ ما غيرِ ناسپاسی نيست

دل از سياستِ اهلِ ريا بكن، خود باش
هواي مملكتِ عاشقان سياسی نيست

|فاضل نظری|

...

خواستم بوسه ی گرم از لب گلگون ببرم

حال باید جگر داغ و دل خون ببرم

...

ای مسیحای سامرا هادی

آفتاب مسیر ما هادی

علی ابن محمد ابن علی

نوه ی اول رضا هادی

تو دعا را معرفی کردی

مرتضی را معرفی کردی

نه فقط اهل بیت را بلکه

تو خدا را معرفی کردی

سامرایت غریب بود اما

کربلا را معرفی کردی

با تو ما مرتضی شناس شدیم

تا قیامت خدا شناس شدیم

ریشه های محبت ما تو

مزرعه های سبز دنیا تو

گاه ابلیس میشوم بی تو

گاه جبرییل میشوم باتو

من نمیدانم اینکه من دارم

به تو نزدیک میشوم یا تو

چه کسی از مسیر گمراهی

داده مارا نجات؟ ...آقا تو

 

علی اکبر لطیفیان

 

 

میگن یه شیر ناپاک خورده ای جسارت کرده محضر مولای غریبمون امام هادی علیه السلام

الهی نیست و نابود شن تک تک دشمنای مولا که قابل هدایتم نیستن و دارن هرچی نسبت خودشونه رو به خاندان عصمت نثار میکنن

من بعید میدونم از غفلت و جهل باشه این کارا

حداقل رییس هاشون که اینا رو میخرن میدونن که در مقابل حقیقت محض هیچ کاری از دستاشون برنمیاد و میان خودشونم اینجوری بدبخت میکنن.

تخریب سامرا کم نبود؟!

به شهادت رسوندن امامان شیعه کم نبود؟!

هزار سال غربت و مظلومیت شیعه که هنوزم تو بحرین و عربستان هست، بس نیست؟!

 

 

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد

آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست

 

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمیدانستیم

که بلاهای وصل تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم ازین تازان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازاوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد

هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست...

 

 

 

تازگیا زیاد سایه میخونم

حال میده!