حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمیدانستیم
که بلاهای وصل تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم ازین تازان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازاوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست...
تازگیا زیاد سایه میخونم
حال میده!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۱ ساعت توسط م ح س ن
|
اینجا از بازی های مردم دنیا خبری نیست