خنده مرا که می‌بیند، حتی نمی‌پرسد خب چرا یا به چی می‌خندی؟ سیگارش دیگر رسیده به تهش. همان‌طور که دارد فیلتر قهوه‌ای کمرنگ را توی زیرسیگاری، له و لورده می‌کند، انگار با خودش حرف بزند می‌گوید «بعد همه اینا رو نمی‌خوری و نمی‌کشی و سرطانم نمی‌گیری و بچه‌دارم می‌شی، یه روز می‌ری سر کوچه ماست بخری یه کامیون بهت می‌زنه می‌افتی می‌میری».
 
می‌گویم «ولی تو کوچه کامیون نمی‌اد». می‌گوید «خب پراید. مگه خیلی با هم فرق دارن؟». یاد یک چیزی افتاده‌ام. نمی‌دانم بهش بگویم یا نه. می‌گویم «بیلی وایلدر یه مصاحبه‌ای داره. توش درباره اینکه هر وقت خواسته سیگارو ترک کنه...» می‌گوید «به این صحنه فکر کرده که داره تو خیابون می‌ره یه ماشینی می‌زنه بهش، می‌افته تو جوب و همون‌طور که جونش داره در می‌ره به همه اون سیگارایی فک می‌کنه که می‌تونست بکشه و نکشیده» سرم را تکان می‌دهم.
 
می‌گوید «می‌دونی! آخه مساله من حتی اینم نیست که پس حالا که این‌طوریه با سیگار خودتو خفه کن. معلومه که سیگار چیز کثافتیه. مساله من با این دوستام تو همون لندن خراب‌شده هم که هستم اینه که این‌جوری تو همش داری تو ترس زندگی می‌کنی. تو ترس چیزایی که هنوز نیومدن. مثلا اون‌جا اینو شنیدن که فلان جای لندن از ساعت ۴ به اون‌ور نری‌ها! چاقو می‌زننت.
 
باشه ولی چاقو هم یه بار به آدم می‌زنن دیگه. ۱۰ بار که نمی‌زنن. ولی اون‌جوری که اونا می‌گن یعنی همه‌اش وقتی می‌رم توی خیابون باید تنم بلرزه چون ممکنه بهم چاقو بزنن. می‌دونی؟ ترس همه چی جلو‌تر از خودش می‌اد. خب اینکه زندگی رو می‌کشه. ترسش که از خودش خیلی بدتره. نمی‌دونم چرا این‌قدر تو این توهمیم که می‌تونیم زندگی رو پیش‌بینی کنیم. همه لذتش به همینه که نکنیم. » 
می‌رود دم پنجره. به آفتاب کمرنگ سرظهر پاییز که افتاده روی درخت گردوی حیاط خانه‌اش نگاه می‌کند و می‌گوید «این درخت گردو رو ۱۴، ۱۵ سال پیش خودم کاشتم. اون موقع همه می‌ترسیدن این درخته منو بکشه.
 

می‌گفتن درخت گردو ریشه‌هاش یه جوری می‌شه که می‌اد زیر ساختمون، همه چی رو زیر و رو می‌کنه، خونه هوار می‌شه سرت.» بعد می‌رود سمت سیگارش. رو به من می‌گوید «می‌دونی! مطمئنم یه روزی دانشمندا کشف می‌کنن «هر گونه قرارگرفتن در مقابل آفتاب پاییز در طولانی مدت آدمکش است.» من که تا اون موقع به خاطر همین سیگار بهمن یا اون کامیونه یا پرایده دیگه کشته شدم ولی به نظرم تو از الان تکلیف خودتو روشن کن که با کدومایی؟ با دانشمندایی یا با ما؟ 

حبیبه جعفریان
همشهری جوان/شماره 431