غم، آستانهي دنیاهای تازه است!
مسافری که از روز و روزگار خودش راه میافتد از این دروازه باید بگذرد تا به احوالِ نو برسد. آستانهای که پسِ ستوه از روزمرگی ایستاده و مسافر تا از پناه آن عبور نکند از دنیای کوچک خودش دور نمیشود. غم دروازهاي ناشناخته است که گاهی نزدیک میآید و صبورانه منتظر میماند که شاید از درونش عبور کنیم و در ماندن گیر نیفتیم. مردمان روشنِ قدیم این حرفها را میدانستند اما حالا که فقط حساب و سود را بلدیم یک آدم چطور ممکن است غم اختیار کند؟ اختیار کردنِ غم ترکیب غریبی است. خریدنِ آگاهانهي اندوه بهنظر نابلدی میآید. ناشیانه سرمایه گذاشتن است. چرا یکنفر از همهي کارهایی که در یک روز میشود بکند، نقلِ روایت مصیبت را انتخاب کند؟ برود جایی که به گریه دعوتش کنند؟ چطور میشود یکی لباس بپوشد از خانه بیرون بیاید و برود به نوعی میهمانی که برایش نوحه بخوانند؟ چرا خیال بسپارد به نقالانی که اتفاق سهمگینی را تصویر و تجسم میکنند؟ چطور یکنفر ممکن است انتخاب کند که خود را در معرض یک تراژدی بگذارد؛ نزدیکِ مرگ و خون و اشک.
ما هرسال این روایت را انتخاب میکنیم چون به آن نیاز داریم. به حماسه و شکوهی که اتفاق افتاده باشد محتاجیم. ما همیشه در این وقتِ سال به مرورِ روایت باورپذیرِ ارادت و ایستادن و مرگ نیاز پیدا میکنیم. مثل دوباره خواندن کتابی که یکبار عبارت خوبی در آن پیدا کرده باشی. شناور در واگرایی طولانیمان، جذبهها و سامان گرفتنهای مردمان این قصه را میخواهیم. دلمان پیوستنهای بیگسست میخواهد. خیمهای که بپذیرد و رها نکند. این دور ایستادن و فاصلهگذاری با همهکس و همهچیز، این واگراییِ طولانیِ ما یک جایی باید تمام شود. «هفتادبار اگر بمیرم با تواَم» دلمان میخواهد. این وقت سال همیشه دوست داریم کسی تعریف کند برادری اماننامه پس میفرستد. به علمهایی که نمیافتند محتاج میشویم، به مشکهایی که با دندان بگیرند و با چشم و دست و سینهي خونی هم رهایش نکنند. «وای بر من، زنده باشم و تو بمیری» دلمان میخواهد، صفتهای مطلق، بیتاویل و بیدروغ، وفاداریهای شگفت، جذبههای پایانناپذیر.
این نقلِ مصیبت، این آستانهي اندوه را انتخاب میکنیم چون پی لحظههای دور از دسترس میگردیم. دنبال کسی که برای همیشه اسممان را صدا کند. مرد سر سفره نشسته. ناگهانی صدایش میکنند. پسر رسول او را خوانده. دلش نیست که برود. باروبنه، مالومنال، زن و غلامان اینجا هستند. کوتاه میرود. سفره هنوز پهن است که برمیگردد. رهاست. ناگهانی دلش پیش هیچچیز نیست. زنش را طلاق میدهد و میرود که پیش چشم پسر رسول بمیرد و ما همین را دلمان میخواهد. آدم گاهی دلش میخواهد یکی سروسامانش بدهد. و کلّ حیٍ سالکٌ سبیلی1.
1
آخرین جمله از شعری که حسین(ع) شب عاشورا زیر لب با خودش میخواند: يا دهر اف لك من خليلٍ/ كم لك بالاشراق و الاصيلٍ/ من صاحب او طالب قتيلٍ/ و الدهر لا يقنع بالبديلٍ/ و انما الامر الى الجليلٍ/ و كل حى سالك سبيلى ؛
اُف بر تو اى روزگار كه دوست بدى هستى، چه صبح و شامها كه طالبانِ حق كشته شدند و روزگار، به جایشان بدل نپذیرفت.
امور به خداى جلیل برمىگردند و هر زندهای از این راه كه من رفتم، رفتنى است.
این متن بنظرم در آستانه محرم سال گذشته،
در مقدمه جله خواندنیه همشهری داستان
از خانم مرشد زاده منتشر شده!
یاعلی
اینجا از بازی های مردم دنیا خبری نیست