بعضی ها میگوینداین جور دردها، مال شهر نشین هاست؛

مردم کوه و دشت و جنگل کی دچار افسردگی میشوند؟

بعضی میگویند مال رفاه است ، بی چیز ها دردهای واقعی تری دارند

بعضی ها میگویند مال مدرنیته است؛ وگر نه صد سال پیش چه کسی میگفت : غمگینم

اما  نمیدانم چرا؟

هرچه هست ما انسانهای نسبتا شهر نشین مرفه مدرن ،آدم های غمگینی هستیم.

غمگین هایی که اکثر اوقات نمیدانیم چه مان شده.از کی ناراحتیم؟ از چی؟ از کجای دنیا؟

از کی ناراحت شده ایم و حالا باید چکار کنیم تا راحت شویم.ما هی به خودمان میپیچیم و غر میزنیم و اشک میریزیم و بد خلقی میکنیم و قلب مان را توی مشتمان فشار میدهیم و عاقبت فقط خسته تر میشویم.

ما خسته ایم،خسته تر از همه مردم دشت و مردم بی چیز و مردم قدیمی.

 

 

 

آنها مثل ما نیستند. نه زندگی شان مثل ماست نه مرگشان.

تا حالا مرگ یک نفر در ایل را دیده اید؟

آنها مثل ما گریبان چاک نمیکنند به خدا شکایت نمیکنند، وقتی بچه شان  جوان شان مادر شان می میرد دیوانه نمیشوند، در بستر نمی افتند و افسردگی حاد و مزمن نمیگیرند.آنها عزیزانشان را به خاک میسپارند و باز کوچ میکنند؛همین!

شاید بی عاطفه به نظر برسند اما این از بی احساسی شان نیست.از این است که آنها ، مثل ما، به آدمها، به و سایل شان به جا و خانه شان به زندگی و دنیایشان نچسبیده اند.

کوچ به آنها یاد داده که هیچ چیز ماندنی نیست و هیچ چیز ارزش دل بستن را ندارد؛ باید رفت و این دنیا را با همه چیزها و خانه ها و آدم هایش گذاشت.فرق ما و آنها در همین است ؛ما به همه چیز چسبیده ایم و آنها به هیچ چیز.

 

 

 

«و هر آنکه شیفته دنیا شود ، دنیا درونش را از اندوه پر کند.»

حتی لازم نیست عاشق شد. حضرت ابوتراب میگویند : استشعر الشعف بها. یعنی نسبت به دنیا احساس شور و شعف داشتن.یعنی با زندگی حال کردن! یعنی مثل ما ، ما آدم های این روزگار،به دنیا چسبیدن.

بخلاف آنهایی که انگار همه دنیایشان در دلشان است و  فرشی برای نشستن و چیزی برای دل بستن ندارند

دل از آن کندن خوشتر،تا به آرامش رخت در آن گشادن.

آن وقت همین دنیای محبوب ما دل هایمان را پر میکند از اندوهی که نمیدانیم از کجا چطور و کی به سراغمان آمده و نمیدانیم باید با آن چه کنیم.افسرده و خسته میشویم و فکر میکنیم شاید تقصیر شهر نشینی و مدرنیته یا رفاه باشد.

«دنیا درون وی را از اندوه پر میکندو این غم جانکاه در دل او میرقصد و او را سرگرم میکند تا وقتی که گلویش بگیرد و در گوشه ای بمیرد.»

نهج البلاغه،کلمات قصار، حکمت367