نمایشگاه کتاب کوچکی برگزار شده بود و یکی از دوستانم خبرش را چند روز قبل بمن رسانده بود شب بود در فضای ساکت پاییزه قدم میزدم و مدام کارهایم را فهرست بار در ذهنم مرور میکردم تا مثل همیشه فراموششان نکنم ناگهان چشمم به سالنی افتاد که قرار بود نمایشگاه در آن برپا شده باشد انگار در یک لحظه لایحه ای هزار فوریتی در ذهنم تصویب شد و تمام کارهای ریز و درشت به وقت مناسب دیگری موکول شد ... جوری با ورع و با دقت عنوان ها بررسی میکردم که انگار سالها منتظر دید اینها بودم همیشه در این مورد نتونستم جلوی احساساتم رو بگیرم و آروم با حوصله به متون دلخواهم نگاه کنم انگار سعی میکردم با چشمام کلمات رو قورت بدم پیشتر هم زیاد اینطور بودم وقتی ارمیا میخوندم یا وقتی بعد تر بیوتن رو همینجوری چن روز مثل روانیا میخوندم یا وقتی من او رو بمدت یک ماه خوندم چون سرم شلوغ بود و نمیرسیدم راحت واسه ش وقت بذارم کتابای طولانی واسه آدمای عجولی مثل من دردسر بزرگیه واسه همین همشهری جوان زیاد اذیتم نمیکنه و بلعیدنش دو سه ساعته تموم میشه!! اما نتیجه ی همیشگی ش سر درد و کوفتگی مفرط که تازه بعد از خوندن سطور پایانی داستان هویدا میشه مثلا همون ارمیا که اول یه شب زمستونی شروع شد و تا ساعت دوی بعد از نیمه شب طول کشید یادمه اولین کتابی که ازش خوندم ازبه بود که سر یکی از کلاسام خوندم که توش بحثای عقایدی مطرح میشد چندبار سوال پرسیدم و استاده پیچوند بعدش به این نتیجه رسیدم  اگه گوش ندم عقایدم سالم تر میمونه تا شبهه برام درست بشه و بی جواب بمونه البته اون موقع خودمم خیلی حوصله نداشتم برم دنبال اون جوابا... به اندازه ای که گاهی امیرخانی به نظر پراکنده مینویسه منم میخوام پراکنده بگم که نویسنده ایه که قابل اعتماده تقریبا میشه گفت همیشه منطقی صحبت میکنه و واسه حرفاش دلیلای نسبتا قابل قبولی میاره که اینا رو بیشتر تو نفحات و نشت نشا به چشم میان از طرفی هم قدرت خیال پردازی تو داستان و رماناش واقعا آدمو محسور میکنه جایی که آدم شک میکنه که آیا این داستان واقعیه یا ذهن نویسنده اینقدر پرواز کرده... تو همین فکرا بودم که مصاحبه تلوزیئنی ش رو دیدم که خودش گفت من داستانامو نمینویسم فقط اونا رو شروع میکنم و خودشون جون میگیرن و راه می افتن و مسیر زندگیشون رو تا له شدن ارمیا و تا شهادت مریم و مهتاب و مرگ پدر علی فتاح پیش میگیرن گاهی هم مثل جانباز ازبه به خواسته شون میرسن اما امیدوارم آینده و سرگذشت نفحات و نشت هم شیرین باشه و روزگاری نیاد که خدایی نکرده با شنیدن اسم اینا غصه بخوریم به حال مملکتمون که روزگاری عده ای دوست داشتند پیشرفت کنه. خب نوه های گلم اینم یه غصه بود از اوایل جونیام که... شببخیر.